عشق يعنی تا ابد بـــــی ســـرنوشـت
عشق يعنی آخــــــر خــــط بهـــــــشت
عشق يعنی گـم شدن در لـــــحظه ها عشق يعنی زرد تنــــــــها و غریـــــــــب
عشق يعنی سرخــی ظــــاهر فریــــب
|
سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند. شب ها هر کسي شاه کليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت. ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند. دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند. زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است. يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند. بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند. و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند. مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت. |
اگر مایلید تواناییها و نیروهای ذهنی شما در سنین بالا در حد مطلوبی عمل کنند دستورالعملهای زیر را انجام دهید. این فعالیتها برای شما مفید است و به مغز شما کمک می کند تحرک بالایی داشته باشد.
1. انجام فعالیتهایی که ذهن شما را درگیر کند.

با حل کردن جدول به سلامت مغز خود کمک کنید.
سرگرمیهایی مثل جدولهای پیچیده ، سودوکو، جدول کلمات متقاطع برای ارتقاء تواناییهای ذهن شما بسیار مفید است. این سرگرمیها نه تنها باعث پیشرفت تواناییهای ذهنی شما می شود بلکه به ذهن شما کمک می کند که همیشه در حالت هوشیار و آماده باش باشد.
2. رژیم غذایی: چربیهای سالم مصرف کنید.

گردو مصرف کنید زیرا مملواز چربی سالم است.
شما می توانید ذهن خود را با مصرف فرآورده هایی که دارای چربی سالم هستند برای انجام فعالیتهای ذهنی آ ماده کنید. بعضی از فرآورده های غذایی که دارای چربی سالم هستند شامل گردو، روغن ماهی قزل الای آزاد می باشد . روغن ماهی منبع غنی از امگا3، اسید چرب است که برای سلامتی بسیار مفید است. همچنین باعث از بین رفتن کامل چربی های اشباع نشده می شود درحالیکه جذب چربی اشباع شده را در بدن افزایش می دهد.
3. یک مهارت جدید بیاموزید.

برای افزایش سرعت عملکرد ذهن خود برای مثال می توانید رقصیدن را بیاموزید.
یک راه عالی برای هوشیاری و عملکرد سریع ذهن آموختن یک مهارت جدید است. این کار نه تنها ذهن شما را برای مسائلی که روزانه انجام می دهید باز می کند بلکه همواره ذهن شما هوشیار و دارای عملکردی سریع است .
یک ورزش جدید مثل تنیس و یا یک فعالیت جدید مثل ماهیگیری بیاموزید.
یک پیشنهاد خیلی خوب برای شما این است که چیزی را بیاموزید که قبلا هیچگاه آنرا انجام نداده اید.
برای مثال اگر شما از رقصیدن لذت می برید به کلاس رقص بروید. رقصیدن نه تنها باعث زیبایی اندام شما خواهد بود بلکه تمام این کار برای شما یک تفریح و سرگرمی است که از آن لذت خواهید برد. به خاطر داشته باشید که وقتی شما چیز جدیدی یاد می گیرید قسمتهای مختلف مغز شما شروع به فعالیت می کنند.
4. مدیتیشن

برای بازساری و جوان کردن دوباره ذهن خود از مدیتیشن استفاده کنید.مدیتیشن یکی از بهترین تمرینهایی است که ذهن، جسم و روح شما را جوان می کند. به شما احساس آرامش می دهد و ذهن شما را برای عملکرد بهتر تقویت می کند. این عالیترین تمرین است بخصوص اگر شما می خواهید از یک زندگی بدون استرس، سالم و طولانی مدت لذت ببرید. مدیتیشن انواع مختلفی دارد. شما می توانید نوعی از آن را انتخاب کنید که با آن راحت تر هستید و می توانید به آسانی آنرا تمرین کنید.
5.از سرگرمی های بیرون از خانه لذت ببرید.

اجاره دهید طبیعت ذهن شما را آرام کند.
یک راه خوب برای داشتن اوقاتی خوش در کنار خانواده رفتن به پیک نیک یا کنار دریاست. گذراندن وقت در کنار زیبایی های طبیعت خیلی بهتر از آن است که وقت خود را جلوی تلویزیون تلف کنید. طبیعت برای آرامش ذهن شما راهکار خاص خود را دارد.
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است
![]()
![]()
فرا رسیدن نوروز باستانی به همراه قدم های حنا بسته بهار را به همه دوستان شیرین تر از جانم شادباش عرض می کنم و از صمیم قلب؛ سلامتی ، شادکامی و بهروزی همگان را از درگاه جهانداریزدان پاک خواستارم.
بهاری باشید و عاشق
"یک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد
با من از هست به بود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر،شاید تا عمق فراموشی
کی؟ کجا؟ نمی دانم
ای کدامین ساقی
ای کدامین شب
منتظر می مانم"
"منتظر می مانم
تا شب نیمه شبی
قلب من
هستی من
پر از عشق
و پر شور
رو به این هستی پاک
...
منتظر می مانم
شاید او باز آید"
"یادت باشد من اینجا کنار همین رویاهای زودگذر به انتظار امدن تو خط های سفید جاده را می شمارم"
*می دانستم که نیستی
اما باز منتظرت می شدم
لحظه ها را پس می زدم
تا به لحظه امدنت برسم
گریه ها را جمع می کردم
شاید دل سنگ تو را بسوزانند
چشم هایم را به زمین می دوختم
تا گام های خسته ات را بر انها بگذاری
و برایت می مردم
شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی*
~منتظر می مانم
بر سر کوچه یاد
پای دیوار سکوت
لب جو، جوی زمان
زیر خشکیده سپیدار امید
در گذرگاه نسیم
حامل عطر اقاقی و پر پروانه
منتظر می مانم...
زیر رگبار بهار
در مسیر طوفان
زیر برف و بوران
منتظر می مانم...
و تن می پوسد ذره ذره ذره
به زمین می ریزد مثل برگ پاییز
قلب من آه نخواهد پوسید
که در آن شعله عشق فروزانی هست
عشق جاویدانم منتظر می مانم
که تو را باز ببینم شاید
و رهایم نکني تا به ابد
لیک می دانم
که گذشتن از دیوار
و من و تو...... دیدار
چه تمنای محال
اشک حسرت می ریزم
با این حال
بر سر کوچه یاد
پای دیوار سکوت
لب جو، جوی زمان
زیر خشکیده سپیدار امید
در گذرگاه نسیم
!!....منتظر می مانم، منتظر می مانم~
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود .اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم. روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره ....فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی.....از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم .تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر ....سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد ..
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی ! همسایه ها گفتن كه اون مرده . ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن:
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپوراومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم .وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم !
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با یك چشم بزرگ میشی
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه ![]()
با همه عشق و علاقه من به تو![]()
وقتی نگاهی تو را مسخ می کند
و تمامت را می گیرد
جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب
و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده
چیزی در خودت نمی بینی ،
حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند
تو را به مرز دیوانگی می کشاند ...
وقتی سر انگشتانت حرف می زنند
و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ...
یک آن شک می کنی
که شاید این عشق باشد ...
شاید ...

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود..
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

برای خواب معصومانه عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم
کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفرۀ شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
دوتا بچه داشتن در حین بازی باهم درد و دل می کردن...
دخترک: تو از چه جور عروسکی خوشت میاد؟
پسرک: من که پسرم. خوشم نمی آد. ولی اگه به کسی نگی میگم...
دخترک: خوب. نمیگم
پسرک: چند وقت پیش یه عروسک ژاپنی دیدم... از اونا که دماغشون کوچیکه و فلانِِ و بَهمانِ و ...
دخترک: اووواَ ... اینهمه چیز با هم؟ اوناکه خیلی گروونه تازَشم زود خراب می شه...
پسرک: خراب می شه؟ نخیرم...از کجا می دونی؟!
دخترک: بله... تازشم چونکه وقتی بخریش چون خوشکله همه دستکاریش می کنن و می خوان ورش دارن برای خودشون... خوب خراب میشه دیگه
پسرک: نه خیرم...
دخترک: بله خیرم...
(دعواشون میشه و قهر می کنن)
پسرک رفت سراغ اون عروسکه ولی دید خراب شده بود. پسرک هم دوستشو از دست داد و هم عروسک رو
"در محفل خود راه نده همچو منی را
کافسرده دل، افسرده کند انجمنی را"
" مخلص هندوستانی"
آیا می توان روی دلتنگی و اندوهباری، نام افسرده دلی را نهاد؟ اصولاْ افسردگی چیست و چگونه توصیف می شود و با چه نشانه هائی هویدا می شود؟ باید گفت: بیماری افسردگی، علامت های ویژه ای چون برهم خوردن خواب، از خواب پریدن و در پی آن بی خوابی، کاهش یا فزونی اشتها، تنگ حوصلگی ،کاهش نیرو و بی میلی به انجام کار،کم شدن چشمگیر وزن بدن ،خستگی ، حسّ نالایقی ، حالت بی تصمیمی و تقلیل تمرکز، در حالت حاد میل به خودکشی و.......را در بر دارد، ولی چنانچه زمانی دلشاد و سرخوش نیستیم ، بدان معنا نیست که افسرده ایم.
امّا باید دید از چه رو ،عدّه ای در فصل پاییز و زمستان احساس تنگدلی ، بی قراری و ناآرامی دارند ،در حالیکه تعدادی دیگر در این موسم چنین نیستند. پاسخ اینست که سرمنشأ احساسات ما،پندار و اندیشه ی ما است که خود از الگوهای خانوادگی،تربیتی،فرهنگی و اجتماعی و ......مایه می گیرد. بسیاری از ما ، از دوران خردسالی شنیده ایم که پاییز،زمان ریزش برگ ها،خشک و زرد شدن آنها و زمان بی حوصلگی و دلگیری است. در نظام رنگ ها ،رنگ زرد،نمایانگر اندیشه و از نظر روانشناختی، رنگی گرم و گیراست.
همچنین رنگ های نارنجی و سرخ و آمیزه ای از این دو ، رنگ نشاط و هیجان اند. در دنیای موسیقی ،آهنگسازان از ندای خش خش برگ ها در زیر پای رهگذران و نیز از صدای بال پرندگان به هنگام کوچ دسته جمعی در فصل خزان الهام گرفته و سمفونی های دل انگیزی ساخته اند که بس گوشنواز و دلنشین اند. مثبت اندیشی ضرورت دارد تا انگاره های ناخوشایند دیرین را از ذهن خویش بزداییم و احساس نیکو را جایگزین احساس نامطلوب سازیم.
اختلال عاطفی(خُلقی) فصلی عبارت از اینست که بعضی از بیماران در زمان معیّنی از سال پیاپی به افسردگی دچار می شوند.
در برخی موارد ، این امر بازتاب توقّعات اضافی کار و زندگی روی شخص است. در پاره ای موارد چنین عللی در کار نیست و گروهی از پژوهندگان ، آنرا به تغییرات فصلی ، مثل طولانی بودن روزها یا شب ها نسبت میدهند.
تو آنکه با من از همگان مهربان تری
هم ذات تر هم اینه تر هم زبان تری
روح تو سایه سار خلوت و تفاهم است
مثل بهشتی از همه جا آشیان تری
مهتاب چیست سایه ی لبخند های تو
خورشید من کجاست ز تو کهکشانتری
از نامت از نگاه خودت از سخاوتت
آبی تری زلال تری آسمان تری
ای ابتدای هستی و انتهای عشق
مثل خدا تو از همه کس جاودان تری
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.
با تو
دنیای من
از واژه احساس
پر است
و محبت
گل سرخی ست
که درسینه خود
کاشته ام
نفس گرم تو
از کوره خاکم
عطش قلب مرا
دامن زد
و من انگار
که در سوختنم
مهمانم